نيما يوشيج
(علي
اسفندياری)
مرغ
آمين
مرغ آمين
دردآلودی
ست کآواره
بمانده.
رفته تا
آن سوی اين
بيدادخانه
بازگشته
رغبت
اش ديگر
ز
رنجوری نه سوی
آب و دانه.
نوبت روز
گشايش را
درپي چاره
بمانده.
مي شناسد
آن نهان
بين
نهانان (گوش
پنهان جهان
دردمند ما)
جورديده
مردمان را.
با صدای
هر دم آمين
گفتن اش،
آن
آشناپرورد،
مي دهد
پيوندشان در
هم
مي
کند از ياس
خسران بار
آنان کم
مي
نهد نزديک با
هم، آرزوهای
نهان را.
بسته در
راه گلوی اش
او
داستان
مردم اش را.
رشته در
رشته کشيده
(فارغ از هر
عيب کو را بر
زبان گيرند)
بر سر
منقار دارد
رشته
ی سردرگم اش
را.
او نشان
از روز بيدار
ظفرمندی است.
با نهان
تنگنای
زندگاني
دست
دارد.
از عروق
زخمدار اين
غبارآلوده
ره
تصوير بگرفته.
از درون
استغاثه های
رنجوران.
در
شبانگاهي
چنين دلتنگ،
مي
آيد نمايان.
وندر آشوب
نگاه اش خيره
بر اين
زندگاني
که ندارد
لحظه ای از آن
رهايي
مي
دهد پوشيده،
خود
را بر فراز
بام مردم
آشنايي.
رنگ
مي بندد
شکل
مي گيرد
گرم
مي خندد
بال های
پهن خود را
بر سر
ديوارشان
مي
گستراند.
چون نشان
از
آتشي
در
دود خاکستر
مي دهد از
روی فهم
رمز
درد خلق
با زبان
رمز درد خود
تکان
در سر.
وز پي ی آن
که بگيرد ناله
های ناله
پردازان
ره
در گوش
از کسان
احوال مي
جويد.
چه گذشته
ست و
چه
نگذشته ست
سرگذشته
های خود را
هر
که با آن محرم
هشيار
مي
گويد.
داستان از
درد مي رانند
مردم.
در خيال
استجابت های
روزاني
مرغ آمين
را
بدان
نامي که او را
هست
مي
خوانند مردم.
زير باران
نواهايي که مي
گويند:
- "باد رنج
ناروای خلق را
پايان."
(و به رنج
ناروای خلق هر
لحظه مي
افزايد.)
مرغ آمين
را زبان
با
درد مردم
مي
گشايد.
بانگ برمي
دارد:
-"آمين!
باد پايان
رنج
های خلق را
با
جانشان در کين
و ز جا
بگسيخته
شالوده
های خلق افسای
و به نام
رستگاری
دست
اندر کار
و جهان
سرگرم
از حرف اش
در
افسون فريب
اش."
خلق مي
گويند:
-
"آمين!
در شبي
اين
گونه با
بيداداش آيين.
رستگاری
بخش – ای مرغ
شباهنگان – ما
را!
و به ما
بنمای
راه
ما
به
سوی
عافيتگاهي.
هر که را –
ای آشناپرور –
ببخشا بهره از
روزی که مي
جويد."
- "رستگاری
روی خواهد کرد
و شب
تيره،
بدل
با صبح روشن
گشت
خواهد." مرغ مي
گويد.
خلق مي
گويند:
- اما آن جهان
خواره (آدمي
را دشمن
ديرين)
جهان
را خورد یکسر."
مرغ مي
گويد:
- "در دل او
آرزوی
او
محال
اش باد."
خلق مي
گويند:
- "اما کينه
های جنگ ايشان
در پی ی مقصود
همچنان
هر
لحظه
مي
کوبد به طبل
اش."
مرغ مي
گويد:
- "زوال اش باد!
باد
با مرگ اش
پسين درمان
ناخوشي
ی آدمي خواری.
وز پس
روزان عزت
بارشان
باد
با ننگ همين
روزان
نگونسازی!"
خلق مي
گويند:
- "اما
نادرستي گر
گذارد
ايمني
گر جز خيال
زندگي کردن
موجبي
از ما نخواهد
و
دليلي
برندارد.
ور نيايد
ريخته های کج
ديوارشان
بر
سر ما
باز
زنداني
و
اسيری را بود
پايان.
و
رسد مخلوق بي
سامان
به
ساماني."
مرغ مي
گويد:
- "جدا شد
نادرستي."
خلق مي
گويند:
- "باشد تا جدا
گردد."
مرغ مي
گويد:
- "رها شد بند
اش از هربند،
زنجيری
که بر پا بود."
خلق مي
گويند:
- "باشد تا رها
گردد."
مرغ مي
گويد:
- "به سامان
باز
آمد خلق بي
سامان
و بيابان شب
هولي
که خيال
روشني مي برد
با
غارت
و ره مقصود در
آن بود گم،
آمد
سوی پايان
و درون تيره
گي ها،
تنگنای
خانه های ما
در
آن ويلان،
اين زمان با
چشمه های
روشنايي در
گشوده است
و گريزانند
گمراهان،
کج
اندازان،
در رهي کآمد
خودآنان را
کنون
پيگير.
و خواب و جوع،
آنان
را
ز
جا برده است
و بلای جوع
آنان
را
جابه
جا خورده است.
اين زمان
مانند زندان
هايشان
ويران
باغشان را
درشکسته.
و چو شمعي در
تک گوری
کور موذی
چشمشان در
کاسه سر از
پريشانی.
هر تني زانآن
از تحير
بر
سکوی در
نشسته.
و سرود مرگ
آنان را
تکاپوهايشان
(بي سود)
اينک
مي کشد
در گوش."
خلق مي گويند:
- "بادا
باغشان را، درشکسته
تر
هر تني
زانان،
جدا از
خانمان اش،
بر سکوی در، نشسته
تر.
وز سرود مرگ
آنان، باد
بيشتر،
بر طاق
ايوان هايشان
قنديل ها
خاموش."
- "بادا! يک
صدا از دور
ميگويد.
و صدايي
از ره نزديک،
اندر
انبوه صداهای
به سوی ره
دويده:
- "اين،
سزای
سازگاراشان
با چنان
آبادشان
از روی
بيدادی."
- "بادشان!" (سر
مي دهد شوريده
خاطر، خلق
آوا)
باد آمين!
و زبان آن که
با درد کسان
پيوند دارد باد
گویا!"
- "باد
آمين!
و هر
آن انديشه، در
ما مردگي
آموز، ويران!"
-
"آمين! آمين!"
و خراب
آيد در آوار
غريو لعنت
بيدار
محرومان
هر
خيال کج
که
خلق خسته را
با آن نه
خواهاني ست.
و در
زندان و زخم
تازيانه های
آنان مي کشد
فرياد:
"اينک
در و
اينک
زخم"
(گرنه
محرومي کجي
شان را ستايد
ور
نه محرومي به
خواه از بيم
زجر و حبس
آنان آيد)
"آمين!"
در حساب
دستمزد آن
زماني که به
حق گويا
بسته
لب بودند
و بدان
مقبول و
نيکويان
در تعب بودند."
- "آمين!"
در حساب
روزگاراني
کز بر ره،
زيرکان و
پيش بينان را
به لبخند
تمسخر
دور
مي کردند
و به پاس
خدمت و
سودايشان
تاريک
چشمه های
روشنايي
کور
مي کردند."
- "آمين"!
- "با کجي
آورده های آن
بدانديشان
که
نه جز خواب
جهانگيری از
آن مي زاد
اين
به کيفر باد!"
- "آمين!"
- "با کجي
آورده هاشان
شوم
که از آن
با
مرگ ماشان
زندگي آغاز مي
گرديد
و از
آن خاموش مي
آمد چراغ خلق."
-
"آمين!"
با کجي
آورده هاشان
زشت
کز
پرهيزگاری
بود مرده
و
از آن رحم
آوری
واخورده."
- "آمين!"
- "اين به
کيفر باد
با کجي
آورده هاشان
ننگ
که از آن
ايمان
به حق
سوداگران را
بود
راهي
نو،
گشاده
در
پي ی سودا.
وز آن،
چون
بر سرير سينه
ی مرداب،
از
ما نقش بر جا."
- "آمين! آمين!"
و به
واريز طنين
هر
دو آمين گفتن
مردم
(چون صدای
رودی از
جاکنده، اندر
صفحه ی مرداب
آنگه کم)
مرغ آمين
گوی
دور
مي گردد
از
فراز بام
در
بسيط خطه ی
آرام،
مي
خواند خروس از
دور
مي
شکافد جرم
ديوار
سحرگاهان.
وز بر آن
سرد دوداندود
خاموش
هر
چه، با رنگ
تجلي، رنگ در
پيکر مي
افزايد.
مي گريزد شب.
صبح
مي آيد.