مراد تبریزی

 

خاطره ای از یك میتینگ تاریخی!

(سخنرانی رفیق اشرف دهقانی در مهاباد)

 

حدودا دو هفته به ١٩ بهمن سال ١٣۵٨ مانده بود که در شهر تبریز اعلامیه ای پخش شد که چریکهای فدایی خلق در ١٩ بهمن، سالگرد سیاهکل را با سخنرانی رفیق اشرف دهقانی برگزار می کنند. محل سخنرانی مقابل شهرداری مهاباد اعلام شده بود. با پخش این خبر و با توجه به محبوبیت رفیق اشرف در میان مردم، در شهر شور و هیجان خاصی ایجاد شد. این موضوع آن روزها خبر داغ شهر تبریز بود و این خبر را هر کسی به دیگری می داد. همه کسانی که امکان رفتن به مهاباد را داشتند بدنبال تهیه وسیله ای برای رفتن به مهاباد و دیدار با رفیق اشرف دهقانی و گوش کردن به سخنان او بودند. بعضی ها که علیرغم خواست شخصی شان مجبور بودند سر شغل خود حاضر شوند و نمی توانستند بروند، با حسرت دیگران را بدرقه می کردند. من همراه با چهار خانوار دیگر یک روز قبل از مراسم با دو ماشین شخصی حرکت کردیم و عصر همان روز به مهاباد رسیدیم.

 

اولین چیزی که با دیدن فضای پر جنب و جوش شهر، توجه مرا جلب کرد، این بود که در پیاده روها اسلحه گذاشته بودند و آزادانه آنها را می فروختند و عده ای هم جمع شده و سلاح ها را نگاه می کردند. بعضی که به نظر می رسید مشغول خریدن هستند، اسلحه ای را بدست گرفته و آن را آزمایش می کردند. از روی این صحنه ها می شد دید که مردم در کردستان برای دفاع از خود در مقابل حق کشی های رژیم جدید آمادگی دارند. آن روز جمعیت بسیار زیادی به مهاباد آمده بودند بطوری که در مسافرخانه ها و هتلها جا برای خوابیدن نبود. ما هم با مشکل جا مواجه شدیم، اما این مشکل زود حل شد، چون دو خانواده کرد با برخوردی گرم همه ما را به خانه شان بردند.

 

فردا صبح که زود هم بود از خانه آنها در آمدیم با دسته دسته از مردم در خیابان ها مواجه شدیم که برای من عجیب بود که آنها شب را در کجا گذرانده اند که در صبح به آن زودی در خیابان هستند. عده ای در دسته های چند نفره جمع شده و بحث سیاسی می کردند. به یکی از آن دسته ها نزدیک شده و جویای امر شدم و متوجه شدم که آنها تمام شب را در خیابان گذرانده اند. واقعیت این بود که برای شنیدن سخنرانی رفیق اشرف، تقریباً از همه شهرهای ایران به مهاباد آمده بودند و به همین خاطر هتلها و مسافرخانه ها از جمعیت پر شده بود، و با این که اهالی مهاباد عده ای را به خانه هایشان برده بودند(همانطور که در مورد من و چهار خانواده همراهم که از تبریز آمده بودیم اتفاق افتاد) با مهمان نوازی گرم برای خیلی ها جا تهیه کرده بودند، با این حال عده دیگری از شب تا صبح در کوچه و خیابان مانده بودند.

 

پس از مدتی متوجه شدیم که اعلامیه ای از طرف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (یعنی همان سازمانی که در واقع به آرمانها و راه چریکهای فدائی خلق اعتقاد نداشت ولی با قبضه کردن آن سازمان، به آن اسم فعالیت می کرد) بر در و دیوار چسبانده شده که مضمونش به طور ساده این چنین بود که خمینی با امپریالیست ها مبارزه می کند و از مردم کردستان خواسته بودند که اسلحه هایشان را زمین بگذارند و از مبارزه دست بکشند و به خمینی فرصت بدهند تا کار ها را درست بکند. جمعیتی که در خیابان بودند دسته دسته جمع شده و در مورد این اعلامیه بحث می کردند.

 

چند دقیقه به سخنرانی مانده بود که من به همراه دوستان دیگر به نزدیک محل سخنرانی رسیدم. از فضای محل و حرفها متوجه شدم که گویا عده ای قصد دارند تا مانع انجام سخنرانی شوند. فکر کردم شاید حزب الهی ها باشند که در تبریز و تهران دیده بودم که هر جا نیروهای انقلابی جمع شده و می خواستند برنامه ای اجرا کنند سر و کله آنها پیدا می شد که می خواستند آن برنامه را بهم بزنند. ولی وجود حزب الهی با توجه به شرایط آنروز ها در کردستان و مهاباد عجیب و بعید به نظرم آمد. از میان جمعیت گذشتم و جلوتر رفتم که ببینم آیا واقعاً حزب الهی ها قصد بر هم زدن مراسم سخنرانی رفیق اشرف را دارند؟ اما با صحنه دیگری مواجه شدم. همانطور که گفتم طبق اطلاع قبلی قرار بود که سخنرانی رفیق اشرف در مقابل شهرداری انجام شود، در بغل شهرداری، سه چهار نفر مسلح به ژ - ٣ ایستاده بودند که یکی از آنها را شناختم. آن شخص را از زندان می شناختم، یعنی از زندان زمان شاه که من در ارتباط با چریکهای فدائی خلق دستگیر شده بودم و او متعلق به یک گروه پروچینی مخالف مبارزه فدائی ها یعنی مبارزه مسلحانه بود. نام این شخص علیرضا اکبری شاندیز بود. او از طرف همان سازمان غصب شده یعنی سازمان چریکهای فدائی خلق به کردستان آمده بود و در آن زمان مسئول تشکیلات کل کردستان آن سازمان بود ( بعد ها شنیدم که این شخص در آن سازمان با رقیه دانشگری ازدواج کرده است.) با دیدن آن صحنه ها جلو رفته و از علیرضا پرسیدم که چرا نمی گذارید سخنرانی انجام شود؟ او که لباس کردی پوشیده بود گفت که ما اشرف دهقانی را از سازمان اخراج کرده ایم. گفتم خوب فعلاً به این کاری ندارم ولی او که نمی گوید که من از طرف سازمان سخنرانی می کنم، پس به شما چه ربطی دارد که نمی گذارید او سخنرانی بکند. جواب داد نه او نمی تونه در اینجا سخنرانی کند، شهرداری مال ماست! عجب! این فرد پروچینی قبلی چه می گفت! اشرف دهقانی ها و بهروز دهقانی ها و صدها رفیق مبارز و از جان گذشته فدائی دیگر در شرایط اختناق دوره شاه، سازمان چریکهای فدائی خلق ایران را ساخته بودند و حالا اینها بعد از سقوط رژیم شاه، خود را صاحب آن سازمان می دانستند و به هر ترتیب می خواستند جلوی سخنرانی اشرف دهقانی را بگیرند.

 

سعی کردم کسی از مسئولین چریکهای فدایی را پیدا کنم تا از او سوال بکنم و بفهمم که آنها در مقابل ادعاهای علیرضا اکبری شاندیز و سازمانش چه می گویند، اما کسی را ندیدم. از وقت تعیین شده برای سخنرانی می گذشت و معلوم نبود که بالاخره سخنرانی صورت خواهد گرفت یا نه. همه مضطرب بودند و

زورگوئی آن سازمان را محکوم می کردند. من بعد از سخنرانی بود که متوجه شدم که هواداران چریکها وقتی با قلدری افراد آن سازمان مواجه شده اند، اصرار کرده اند که چون محل سخنرانی از قبل اعلام شده پس سخنرانی حتماً باید در همانجا انجام شود و افراد طرف مقابل هم روی خواست خود تأکيد می کرده اند و نزدیک بود که بين دو طرف درگيری فيزیکی بوجود بياید و خلاصه خطر برخورد مسلحانه بين افراد سازمان فدایی و هواداران چریکها زیاد شده بود و قرائن نشان می داده که مسئولين سازمان غصب شده ابائی هم از دست به اسلحه بردن ندارند. با بالا گرفتن اختلافات، ماموستا شيخ عزالدین حسينی، از رهبران مردمی خلق کرد در موضوع مداخله کرده و با واسطه شدن او موضوع به یک صورتی فيصله پيدا کرده بود. من در همان ميدان بودم که رهبران کردها از بلند گو اعلام کردند که ما به علت این که بين چریکها و سازمان درگيری پيش نياید از چریکهای فدائی خلق خواستيم که آنها در ميدان اصلی شهر (احتمالاً ميدان قاضی محمد) سخنرانی خود را انجام بدهند.

 

مسئولين چریکها برای ممانعت از درگيری، به احترام ماموستا این پيشنهاد را پذیرفته بودند. با قبول این

پيشنهاد، نقشه سازمان به اصطلاح فدایی که می خواست به هر ترتيب شده از سخنرانی رفيق اشرف

جلوگيری بکند، به هم خورد. مردمی که در آنجا جمع شده بودند، با شنيدن این اخبار باز هم حرفهای اعتراض آميزی زدند. آنها در مورد برخورد زورگویانه مسئولين آن سازمان در کردستان می گفتند: اینها تازه ادعا می کنند که می خواهند برای ما آزادی بدست بياورند، خودشان دارند آزادی کشی می کنند. جمعيت

شعارگویان به طرف ميدان شهر روان شدند. بعلت همين ممانعت سازمان فرخ نگهدار ها و عليرضا اکبری شانديزها و بهزاد کریمی ها ( در آن زمان گفته می شد که این شخص هم از مسئولين آن سازمان در کردستان است) از سخنرانی رفيق اشرف و جابجایی محل، سخنرانی تقریبا یک ساعت از وقت مقرر عقب افتاد. این امر خود باعث شد که عده ای که برای زمان بازگشت خود به شهرشان پس از شنيدن سخنرانی برنامه ریخته بودند، در برنامه شان اخلال شد.

 

ميدان شهر که جمعيت جمع شدند خيلی بزرگ بود. در آن طرف ميدان، تپه ای قرار داشت. به نظر می رسيد که این ميدان آخر مهاباد است چون بعد از آن تپه به نظر نمی آمد که خيابان دیگری باشد. آن ميدان بزرگ از مردم پر شده بود. من تقریباً در آخرین ردیف جمعيت بودم و متوجه یک فرد کرد مسلح شدم که در پشت جمعيت ایستاده بود. در این موقع سه نفر از ميان جمعيت برای خود راه باز کرده و داشتند بطرف تپه ميرفتند، با توجه به بی اعتنائی آنها به جمعيت، معلوم بود که از افراد همان عليرضا شاندیز هستند. یکی از آنها وقتی چشمش به آن فرد کرد مسلح افتاد با حالتی سرزنش آميز به مرد مسلح گفت تو چرا به اینجا آمدی؟ مگر تو بالای تپه نگهبان نبودی؟ مرد کرد مسلح گفت چرا، ولی آمدم به سخنرانی اشرف دهقانی گوش بدهم. فرد مذکور خنده تمسخر آميزی کرد و گفت هان! پس چون او یک زن است تو دیگه پُست ات را هم ترک کردی؟ با چنين حرفی و تأکيد بر زن، او در واقع سعی کرد از احساسات به اصطلاح مردانگی استفاده کرده و آن فرد کرد را تحقير بکند. مرد جوان مسلح با شنيدن این حرف که به نظر ميرسيد اصلا انتظارش را نداشت، رنگ و رویش عوض شد و لرزشی او را فرا گرفت، نفهميد که چه بگوید و یا چه کار بکند. آن مرد گوینده تا این وضع را دید ترسيد و دیگر معطل نشد و براه افتاد و دو نفر دیگر همراهش نيز در پشت سر او به راه افتادند و رفتند. چند دقيقه بعد، رفيق اشرف دهقانی به محل سخنرانی آمد. برای من خيلی جالب بود که وقتی مردم او را دیدند یک مرتبه با هيجان به سوی او هجوم بردند. من تا به خود آمدم یک لحظه دیدم که جلوی من از جمعيت خالی شد و حدوداً ۵ متر بين من و جمعيتی که به طرف محلی می رفتند که رفيق اشرف در آنجا ایستاده بود، فاصله افتاد. رفيق اشرف سر و صورت خود را با یک چهارقد بزرگ ترکمن صحرایی پوشانده بود و یک عينک دودی نيز به چشم داشت. این حالت را که دیدم به یاد جزوه مصاحبه با رفيق اشرف دهقانی افتادم که در خرداد همان سال منتشر شده بود و در آن گفته شده بود به مردم حمله خواهد شد و بنابر این باید مردمی را که مسلح هستند سازمان داد تا در وقت حمله از خود دفاع کنند و دشمنانشان را در هم بکوبند. رفيق اشرف ماهيت رژیم تازه روی کار آمده که مردم را فریب داده و خود را رژیمی مردمی می ناميد، ضد خلق می دانست و به این خاطر نمی خواست شناخته شود.

مردم شروع کردند به شعار دادن. اولين شعار آنها که در آن موقع برایم خيلی تازگی داشت "یاشاسين اشرف" بود. جمعيت با شور و شوق و هيجان تمام فریاد ميزدند و شعار می دادند. تقریبا ١۵ دقيقه بدون وقفه مردم شعار دادند. رفيق اشرف در اول سخنرانی خود پس از سلام و قدر دانی از جمعيت گفت که می خواهم با خلق قهرمان آذربایجان به زبان خودم ترکی صحبت بکنم و جملاتی را خطاب به آنها به ترکی گفت که این عبارت در یاد من مانده:

منيم قهرمان خلقيم، اَرخئيين اولون ئولدی واردی، دوندی یوخدی. که معنی اش این طوری است: خلق قهرمانم مطمئن باشيد، ممکن است مرگ پيش آید ولی برگشتی در کار نيست. در همين سخنرانی بود که او شعار "مرگ بر خمينی" داد و از طرف جمعيت با صدای بلند تکرار شد، و هنگامی هم که رفيق اشرف، خدمات چمران، جلاد خلق کرد به امپریاليستها را افشا کرد، مرگ بر چمران نيز سرداده شد. چمران، اولين وزیر دفاع جمهوری اسلامی بود که در آن زمان جنایات او در حق مردم کردستان ورد زبان خلق کرد بود.

 

رفيق اشرف در سخنرانی خود این موضوع را هم گفت که در سازمان ما اپورتونيستها لانه کرده اند و می خواهند زیر اسم فدایی ارزش های فدایی ها را از بين ببرند و آبروی رفقای ما را ببرند، و گفت که اینها دروغ می گویند و فدایی نيستند. او همچنين به نيرو های سياسی کرد که به مذاکره با جمهوری اسلامی تن داده بودند هشدار داد. او گفت: نمی گویم مذاکره هميشه بد است ولی حالا که خلق کرد اینهمه قهرمانانه مبارزه می کند و سایر خلقها از مقاومت و مبارزه کردستان درس می گيرند و در شرایطی که رژیم در موقعيت ضعف قرار داشت، در این شرایط مذاکره به جمهوری اسلامی فرصت تجديد قوا می دهد و

کلاً گفت که مذاکره درست نبود. یکی دیگر از سخنان رفيق اشرف، راجع به فداکاریهای خلق کرد بود که می گفت برای پيروزی این همه فداکاری و جانفشانی ها به تنهایی کافی نيستند، بلکه چيزی که باید همراه این باشد رهبری درست است که باید انجام گيرد و مبارزه را به پيش ببرد و ...

 

حالا که سالها از آن زمان گذشته، زمان درستی همه سخنان آن روز رفيق را ثابت کرده است. مردم این حرفهای رفيق اشرف را بدقت گوش می کردند و در بين سخنرانی شعار می دادند و مثل عزیزی با افتخار او را تشویق می کردند. اما سازمان فرخ نگهدار ها، عليرضا شاندیز ها، بهزاد کريمی ها ی، آن به اصطلاح سازمان چریکهای فدایی خلقی که در رأس آن به قول رفيق اشرف افراد اپورتونيست لانه کرده بودند، در آن روز برغم تغيير محل سخنرانی، بازهم در تکاپو بود که به شيوه ای سخنرانی را بر هم بزند. آنها که از ترس مردم جرات نداشتند مستقيما دخالت کنند، رفتند و بلندگو های سینمائی که در نزدیکی محلی قرار داشت که رفیق در آنجا سخنرانی می کرد را به کار انداخته و از آنجا با صدای بسیار بلند و سرسام آور آواز پخش کردند. صدای آواز عاشیق حسن بود که من آن موقع فکر کردم که نوارهای او را پخش می کنند ولی بعداً از کسی شنیدم که افراد آن سازمان او را به مهاباد آورده بودند و خود عاشیق حسن برای همراهی با آنها و اخلال در سخنرانی در پشت بلند گو آن آواز ها را می خواند.

 

خلاصه تحت رهبری اکبری شاندیز و بهزاد کریمی کارهای دیگری هم برای بهم زدن آن سخنرانی صورت گرفت. مثلاً بیاد دارم که در وسط سخنرانی از وسط جمعیت می گذشتند و یا افرادی را به میان جمعیت فرستادند که بخیال خودشان مردم را پراکنده کنند. من یکی از آنها را دیدم که به مردم می گفت اینجا چه خبر است که جمع شدید، در فلان چهار راه افراد زیادی دارند مسلحانه رژه می روند بروید آنجا بیینید چه خبر است. ولی مردم در جواب به او گفتند" برو بابا!" و اعتنائی به حرفهای او نکردند. با وجود آن که سخنرانی به خاطر جابجایی محل دیر شروع شد و از آن طرف نیز دیر وقت تمام شد و مردمی که از شهرستانهای دیگر آمده بودند، می بایست با یک سفر طولانی به محل های خود بازگردند، ولی مردم باز هم تا آخر سخنرانی، در آنجا ایستادند و با علاقه همه سخنرانی را گوش کردند. مهمتر اینکه حرکت جامعه صحت آن حرفهائی که آنروز رفیق اشرف خطاب به خلقهای ایران گفت را به روشنی ثابت کرد.

 

شهريوز 1390